شیخ عبدالنبی اراکی نقل می‏کند: «به قصد دیدار حضرت حجت (عج)، ختمی را در بیابان سهله آغاز کردم. همین که ختم به پایان رسید، سیدی پیدا شد و از من پرسید: «با من کاری داشتید؟» گفتم: «نه! من منتظر شخص بزرگی هستم.» سید تبسمی کرد و رفت.

ناگاه  در دلم خطور کرد که نکند این سید همان آقا امام زمان (عج) باشد. در پی‏ اش دویدم، دیدم وارد یکی از کوخ‏ های عربی شد. در کوخ را زدم و پس از اجازه وارد شدم. حضرت فرمود: « بیایید و بنشینید!» اطاعت کرده، رو به روی ایشان نشستم. مسائل مشکلی در ذهن داشتم که می‏خواستم از آقا بپرسم اما هر چه به ذهنم فشار آوردم چیزی به خاطرم نیامد. با شرمندگی اجازه مرخصی گرفتم و خارج شدم.

هنوز چند قدمی نرفته بودم که مشکلاتم یادم آمد. لذا برگشتم  و دوباره در زدم. خادمی در را گشود و گفت: «آقا نیستند و هر وقت نباشند، فورا نایب خاص‏ شان در جای ایشان ظاهر می‏شود، اجازه خواستم تا به خدمت نایب‏ شان برسم. همین که وارد شدم دیدم در جای آقا امام زمان‏(عج) سید ابوالحسن اصفهانی  نشسته است.

ایشان با لبخند فرمود: «حالت چطور است؟» گفتم: «الحمدالله!» و بعد همه مسائل خود را مطرح کردم و ایشان بدون تامل جواب مسئله را با نشانه و سند می‏ داد. پس از گرفتن پاسخ دست ایشان را بوسیده مرخص شدم.

همین که بیرون آمدم با خود گفتم: «به راستی این آقا سید ابوالحسن اصفهانی بود یا کسی به شکل و قیافه ایشان؟!» و برای رفع تردید یکسره به منزل آقا سید ابوالحسن رفتم، سلام کردم ایشان با حالت خنده، فرمود: «حالت چطور است؟» بعد همه مسائل به همان نحو مطرح شد. سپس فرمود: «‏حالا یقین کردی؟!» اما راضی نیستم در حال حیات این جریان را برای کسی نقل کنی!»